blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 


8.29.2004

٭ لخت مادرزاد - از اندیشه تا عمل

تا به حال شده پدر یا مادرت را لخت تصور کنی، بعد از تصور خود خجالت بکشی و سعی کنی دیگر به آن فکر نکنی؟ آیا می توان این فکر را از سابقه ذهنی خود پاک کرد؟ آیا می توان مغز لحظه ای منحرف شده را ریست کرد؟

سوء تفاهم بزرگی که خواننده وبلاگهای درون گرا دچار آن می شوند، سعیشان برای برقراری ارتباط بین نوشته ها و نویسنده آنست، در حالی که نویسنده وبلاگهایی که من دوستشان دارم چیزهایی را می نویسند که صرفا به وجود آن اعتقاد دارند و نه لزوما اجرایشان، و تفکراتی که عبورشان را می نگارند و شاید هرگز رویشان متوقف نشوند، مراقب باشید، این نوشته ها هرگز به شما اطلاعات کافی در مورد شیوه زندگی و تفکر منطقی یک نویسنده نخواهند داد، اشتباه بزرگی مرتکب خواهید شد اگر فکر کنید آنها مانند وبلاگشان زندگی می کنند، که اگر من از فاحشه ای دفاع کردم، مرا به ازدواج با او ترغیب کنید!

اینجا دنیای غریبیست که برای اعتراف یک زاهد به شرم آور ترین افکارش ایده آل به نظر می رسد، و زیباترین کاربردش اینست که تو می فهمی کسان دیگری هم پدر و مادرشان را لخت تصور کرده اند، شاید زندگی برایت آسانتر شود.


کیوان






8.25.2004

٭ کشفیات

تمام یه ماه گذشته رو توی پرانتز زندگی کردم
پرانتز بسته







8.22.2004

٭ گپی در درون

چشمت را رو به تمام واقعیتها می بندی و مرا متهم به بی احساسی می کنی

ادعای دوست داشتنم را داری و با بی تفاوتی آزارم می دهی

مرا می خواهی اما نه برای خودم، بلکه برای خودت

قاضی می شوی و قضاوت می کنی: تو دلسوخته ای و من دل سوزاننده، تو مظلوم و من ظالمم

حرف که می زنم نمی شنوی و منطق که می آورم سرت را به سرعت به چپ و راست حرکت می دهی

اصرار که می کنم ضربان قلبت بالا می رود، نفس نفس می زنی و ناگهان فریاد می زنی که: رهایم کن، من بی شعورم، نمی فهمم، ضعیفم، همینم، ولم کن!

پوستم کلفت از این بی عدالتیها شده و وجدانم مجرب تر از پیش که حتی نمی خواهد جلو خوابم را بگیرد، گفته بودم دوستت دارم که دوستم باشی، خواهی باور کن، خواهی نه، گفته بودم حریم شکنی نکن، که کردی، معترفم که از همراهیت صدباره پشیمانم و در جرمت شریک، گفته بودم شاید روزی کسی از من تو را خاله خطاب کرد، نگرفتی، نفهمیدی

گفته بودم، حالا تکرار می کنم، اگر کسی را خواستی و نرسیدی، احساس نکن مظلومی، احساس نکن بدبختی، تو دچار ساده ترین و تکراری ترین اتفاق سن خودت شده ای، تو دچار تلنگر بلوغ فکرت شده ای، با احمقانه فحاشی کردن به زمین و زمان و من و خودت، پرونده متانتت را مخدوش نکن که این سیاهکاری با هیچ حلالی پاک نخواهد شد.

عاشق تر از تو (همان دوست داشتنی که می گویی عشق نیست) فراوان بوده و هست، دلسوخته تر نیز به هکذا که اولینش خود منم، مغرورم که اگر گریستم بر غم هجران بود و لحظه ای نه حتی تن خود را آزردم و نه دیگران، نه اعتصاب غذا کردم و نه حتی ساعتی از زندگیم را بر سوگ خود تعطیل گذاشتم.

راستی به تو گفته بودم؟ اینکه بهترین و بدترین انسانها ظرفیت و ذات واقعی خود را به زمان بحران و در اوج عصبانیت و یا در قعر احساسات خشمگینانه، تا آن ذره آخر در منظر عموم می گذارند؟ تضمینی هست اگر کسی با یک شکست احساسی خودش و اطرافیانش را پاره کرد (پارگی از هر نوعی که در ذهن تو می گنجد)، سالها بعد این بلا را به هر دلیل سر خانواده خودش، همسرش، فرزندش نیاورد؟

عاشق انسانهایی هستم که بر خشمشان چیره اند.


کیوان






8.21.2004

٭ یک تجربه

الان یدفه به این نتیجه رسیدم که آدم اگه تو اتاق زندانی شده باشه، پدر بزرگشم بهش گفته باشه نمیخوام مهمونا بفهمن تو توی خونه ای، پی پی هم داشته باشه، رسیدن به دستشویی هم مثل رد شدن از میدون مین خطر داشته باشه، بیشتر از نوشتنِ یه دری وری مثل این نمیتونه روی صندلی بند بشه، من با اجازتون برم روی تختم جفتک وارو بزنم بلکه این پیپیه بیاد بالا فعلا!!!

پ.ن: یک ساعت دیگه دلایل احساس خوشبختی میتونه چقدر توالت باشه!
پ.پ.ن: بچه مثبتو حال می کنی؟!


کیوان






8.18.2004

٭

ایران این دختره:


روز 1
رئیس: از خودت عرضه نشون بده زود رشد می کنی
منشی: تمام سعیمو می کنم

روز 3
رئیس: ماشاالله خوش لباسم که هستی، پسرا باید دنبالت باشن
منشی: (یه نمه سرخ، بالبخند ملو جواب میده)

روز6
رئیس: امشب مهمون من شام بیرون
منشی: مرسی، خونه خالم دعوتم
رئیس: خوب فردا شب میریم
منشی: ( تا حدودی غافلگیر شده)، اوکی!

فردا شب
رئیس: خوب قهوه هم خونه ما
منشی: ببخشین آقای رئیس، نمیتونم بیام منزلتون، باید زود برم
رئیس: (یه نمه دلخور)

روز 8
منشی: (با لبخند مرموز و در حالی که گوشی تلفن را نشان می دهد و فکر می کند کشف مهمی کرده) آقای رئیس خانمتون!

روز 10
رئیس: به به... چه مانتو خوشگلی (از این مانتو زیپیا که زیپشم کجکی از بالا میاد پایین، خوبم می چسبه) مبارکه... (در حال پایین کشیدن زیپ مانتو و در فاصله 10 سانتیمتری گردن)
منشی: ببخشین آقای رئیس ( با خشونت مهربانانه ای دست رئیس را از روی مانتو دور می کند و از او فاصله می گیرد)

شب 10 (تلفن)
رئیس: چرا فلان کاغذ و زیر اون یکی کاغذ گذاشتی، روش نذاشتی؟!
منشی: آخه...
رئیس: به هر حال بهتره که فردا بیای تسویه حساب کنی که بعدا دلخوری پیش نیاد!

روز 11
منشی: (در حال بار گذاشتن قرمه سبزی در منزل، رو به من) کار سراغ نداری؟


ایران اون یکی دختره


روز 1
منشی: هر چی شما بگین جناب رئیس

روز4
منشی: آقای رئیس، اشکال نداره وقتی کسی توی شرکت نیست من روسریمو بردارم؟

روز 6
منشی: (بدون اجازه رئیس، یه این نتیجه می رسد که شاید مانتو هم نیاز نباشد)
رئیس: نه عزیزم، اینجا خیلی جالب نیست، راستی میخوای شام مهمون من باشی؟
منشی : (با ناز) آخه...
رئیس: اوکی پس؟
منشی: اوکی!

روز 8
رئیس : (هنگام بلند شدن از روی صندلی) اوخ خ! کمرم!
منشی: (دو نقطه دی!)

روز 120
رئیس: از کارت راضیم، یکم تاخیراتو کم کن... راستی از اون دوستت خوشم نیومد، بهتره بیرون که میریم آدم دنبال خودت نیاری
منشی: چشم آقای رئیس

روز170
رئیس: یواش!
منشی: چشم آقای رئیس!
منشی: (در حالی که خودشو لوس می کنه) یه ماشین برام بگیر تا نَکّنَمِش!!!
رئیس: پد...ر سو...خته...

روز250
منشی: (در ماموریت خارجی) وای رئیس! نمیدونی اینجا چه هوایی داره، خودتو برسون تا پسیای آنتالیا نخوردنم!

روز 310
رئیس: زنم زنگ زد بگو مُرده!

همان روز 310
منشی: (در حال پچ پچ در تلفن) گیر نده ده! شرکت کار ریخته سرم، امشب نمیرسم بات بیام

روزی از روزها
رئیس: (در دفتر خود به فکر فرو رفته، فکر می کند که این منشی چقدر در روحیه سازمانی شرکت موثر بوده!)
منشی: (پشت میزش به فکر فرو رفته، به موبایل و سوئیچ کنارش خیره مانده و فکر می کند که این کار چقدر در روحیه جیبیش موثر بوده)
مادر منشی: (در خانه و روی فرش اهدایی شرکت نشسته و سعی می کند فکر کند که این رئیس دختر او را مثل دختر خودش می پرستد!)


کیوان






8.16.2004

٭ امشب یه نمه پریودم،

خواستم به جنبه مثبتش فکر کنم، دیدم برای یه مرد هرچی که فاصله های بین پریودا بیشتر و هرچی که طول پریودا کمتر بشه، فاکتور خوشبختی فراهم تره، گرچه فکر نمی کنم تا زمانی که پَد توی شُرت کسی نره قدر عافیت و شُرت آزاد دستش بیاد


کیوان






8.15.2004

٭ هرچند که با تاخیر:

چند روز پیشا جایی خوندم: "زنده یاد حسین پناهی..." ، اولش تعجب کردم، بعد دوباره خوندم و اولین چیزی که به ذهنم رسید کامیار بود. اولین کسی که به من گفت که حسین پناهی شعر هم می گه کامیار بود. تا اون وقت هر وقت اسمش می اومد "الیاس" در نظرم مجسم می شد که به زنش – که اسمش یادم نمی آد – اصرار داشت که "الیوت" صداش کنه. خودمو یادم می آد که 4 سالم بود و با یه پیرهن خواب شیری با گلهای ریز سبز، روی زمین به شکم دراز کشیده بودم، دستام زیر چونه ام بود و هی موهامو که مصزانه می اومد توی چشمام فوت می کردم بالا و با بی میلی و دل گرفته، دم غروب این تاتر غم انگیز رو نگاه می کردم. هر چند دقیفه یک بار هم مادرمو صدا می کردم که: من حوصله ام سر رفت، پس کی کارتون می شه؟ اونم توضیح می داد که الان شبه و خلاصه کارتون بی کارتون. خلاصه کلام که هر وقت اسم حسین پناهی می اومد دلم می گرفت واین صحنه ها مثل نوار از جلوم رد می شد، اما کامیار همیشه با یه عشقی از پناهی حرف می زد که اصلا با تصور من جور نبود. همیشه شعراشو می خوند، ازش نقل قول می کرد...این بود که 3-2 سال گذشته وقتی اسم پناهی می اومد به دنبال رژه نوار مذکور حرفها و حالتهای کامیارم یادم می اومد...هرچند می دونم زیاد برای مردن همچین آدمی غصه نمی خوری ، شایدم می خوری و خودت خبر نداری، اما باز هم تسلیت می گم. تسلیت می گم به تو و باقی خواننده هاش...

مارال کریمی
تورنتو





٭ پارسال اواخر تابستون که پرواز تورنتو رسیده بود روی خاک ایتالیا، ابرا زیر پام جرقه می زدن و ستاره ها بالای سرم دلبرلنه می خوندن، منم اون وسط توی سَکَرات سیر می کردم و از وضعیت حسابی مکفوف (کف کرده!) بودم، وقتی اون دوتا شهاب رد شدن، دوتا آرزو کردم خیلی اساسی: گفتم خدایا، اولا تکلیف منو با این قضیه یه سره کن (؟!) بعدشم یه کم آرامش نیاز دارم، تزریق کن لطفا!
آرزوی اولش که گفتم همون موقع، هنوز هواپیما وارد خاک ایران نشده، برآورده شده بود، روم می شد آرزومو پس می گرفتم! دومیشم الان خیلی بهش نزدیکتر شدم، یه جورایی ردیف شده به نظرم...

حالا موندم قضیه مربوط می شد به جرقه زیر پام؟ نازک بودن ازن بالای سرم توی اون ارتفاع؟ شهابا خیلی اصل بودن؟ خاک ایتالیا و مهموندارای آلیتالیا کمکی کردن؟ اون شراب ملو؟ خلاصه همچنان مکفوفم که من پارسال این موقع دوتا آرزو توی این دنیا داشتم، هردوشم تا حالا رپتو!

چقدر دلایل احساس خوشبختی می تونه ساده باشه


پ.ن: ما از شمال برگشتیم، ما زنده برگشتیم، ما با چهار ماشین رفتیم و با سه تا برگشتیم، تنها قشری که ما را سیخ نزد ارتش بیست میلیونی بسیجیان بود، تنها خلافی هم که نکردیم کشتن پیرزن بود که آن هم چون حال نمی داد، تنها سورپرهایی هم که الکل نمی فروشند سوپرهای منگل کشورهای عقب افتاده و غیر دمکراتیک آمریکا و اروپا هستند.


کیوان






8.07.2004

٭ دوزوجیِ حتی المقدور منطقی

تا حالا برات پیش اومده ناچار بشی تحت شرایط خاصی توی یه اتاق به صورت دوزوجی لالا کنی؟ اونم تو شرایطی که هردو زوج دندشون می خاره؟! حالا فرض می کنیم که سقف خونه هه شیروونی باشه و خدا هم بارون عنایت کنه و تلق و تلوق که صدا به صدا نرسه مثلا، ولی میدونی کجاش ناجوره؟ دستمال برداشتن آخرش که ناچاری هرجور شده چند دقیقه سرما بخوری اساسی!
گرفتی؟
اِهِن اِهِن... اِهِن اِهِن... فیییییییین ن ن ن ن ... آخیش!


کیوان






8.04.2004

٭ این Email دیروز از پدرم که همراه علیا مخدره تشریف بردند آلمان رسیده:

آی مارالی
که بر بالکن نشسته
شاد و خندانی
نمی دانی که من در دسلدرف ام
که با مادر در خانه ممد
لالایی می کنیم
چاخانها می کنیم از روزگاران گذشته
*
امان از دست این آلمان
هوایش یک کمی گرم است
یخش سرد است
جایت خالی و یادت گرامی باد
بزن تیپا به دلتنگی
بزن چرخی
بکن رقصی
سرت گرم و دلت خوش باد

با تقدیم احترام،
اسیر مادرت

حسن کریمی

مارال کریمی
تورنتو






8.02.2004

٭ سوالهای بزرگ

سوال اول ازمحمد آقا(کامنت قبلی):
حرفت منطقی بود دوست عزیز منم موافقم ... فقط جسارتا من یه سوال دارم که شاید بگی به تو ربطی نداره ولی باور کن اینو از کسایه دیگه هم قبلا پرسیدم . سوالم اینه که اگه شبه عروسی متوجه بشی که همسرت باکره نیست چه حسی بهت دست میده اگه خواستی جواب سوالمو بدی همینجا برام پیام بزار .

سوال دوم ازخودم:
واقعا تا پای عمل؟

جواب: وقتی یه کسی میاد اینجا و اینچنین افاضاتی می کنه (خودمو میگم) قاعدتا باید قبلا این مساله رو با خودش حل کرده باشه، من اصولا تا زمانی که فکری توی ذهنم کاملا پخته نشده باشه به عنوان یک ایده مطرحش نمی کنم. شاید چند ساله که به این موضوع فکر می کنم و تجربیاتم بالاخره این قضیه رو بهم ثابت کرده که بکارت ارزش نیست. جالب بود که بعضی از دوستان نزدیک خودم با خوندن پست قبلی از من می پرسیدند که واقعا به شعاری که میدی پایبندی؟ جواب اینه که حتما، ولی نکته مهم اینجاست که از نظر من بکارت هم یکی از صدها فاکتوریه که در ازدواج موثره، اما نه به عنوان یک شرط، من برای ازدواج شرط صداقت دارم نه شرط بکارت.
محمد عزیز، می دونی نکته کجاست؟ اینکه همسرت سکس داشته و بگه که نداشتم فاجعست، مگر فاصله بین باکره و غیر باکره در نفس عمل چقدره؟ بیشتر از 5 سانتی متر؟! حالا فرضا که طرف باکره هم باشه، راضی تری که فقط این 5 سانت رو بذاره برای تو؟ یا این که صادقانه بگه که تا حالا با فلان کس و فلان کس بودم و حالا نیستم؟ این حق رو به خودت میدی که قبل از ازدواج سکس داشته باشی؟ به همسرت چی؟
من با اصل بکارت مشکلی ندارم، چون معیار سلامت نیست، نه بودنش و نه نبودنش، اما خود ما آقایون هستیم که با شروط غیر منطقیمون جوی درست می کنیم که شیره های اساسی سرمون بمالن.
و حرف آخر اینکه من اصولا سکس اول رو در شب زفاف حرکتی دور از عقل می دونم، چراکه اگر لذت سکس با کسی به من اثبات نشه با اون شخص ازدواج نخواهم کرد، بکارت باشه پیشکش شما.


کیوان





 

Email to:

k One

Maral
 ____________________

Add Logo




 

____________________
 
TAKE A LOOK!



____________________
 
Archive




  ____________________

 

 Home


-->
design by: Mona No.1