blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 


6.30.2005

٭ بی تربیت!

بالای 18 سال (قشنگیش به اینه که این اخطار به سرعت کودکان زیر 5 سال رو هم جذب می کنه)

من معذرت می خواما، ولی تقصیر شیده شد، البته قبلنم این به ذهنم رسیده بود:

من فکر می کردم که مثلا این لختیا (در جزیره به اصطلاح لختیها) میرن کنار بیچی میچی معاشرت می کنن با هم، شیده میگه مهمونیم میرن تازه!!! خوب حالا ببخشینا، گلاب به روتون، آدمه دیگه، اگه یه آقاهه ای وسط مهمونی چشش افتاد به یه لعبتی، بعدش نه از بابت لختیش، بلکه به همون علتی که خیلی از ماها احساساتمون در خیلی جاهای بی ربط یه دفعه مرتفع می شه، اگه اون آقاهم مرتفع بشه، جایی که دیگه نه شورت فنری هست و نه شلوار جین، باید چه خاکی به سرش بریزه؟ مثلا بره توی توالتی جایی اطراق (اتراق) کنه سعی کنه به بدبختیاش فکر کنه بلکه بیلبیلک بی خیال بشه!
اصلا به نظر من این یکی از بی عدالتیهای خداوندگاره، چرا بیلبیلک آقایون باید اینهمه علنی ذهن اونها رو به تصویر بکشه، در حالی که مثلا در مورد خانمها نهایتا یک تورم سینه اتفاق میفته که اونهم تازه می شه زیبایی مضاعف؟!

حالا اگه کسی دنیا دیده ای چیزی هست به من بگه در عوالم لختیا با این مساله چه برخوردی می شه؟ فقط به من نگین اونجا این اتفاق برای روشنفکرا نمیفته که دلگیر می شم ازتونا







6.27.2005

٭ پس فردا صبح

پیرزن از خیر تماشای پیاده رو گذشت، از پنجره فاصله گرفت، به هر حال چشمان مستهلکش دیگر قادر به تشخیص جزئیات نبودند، و این بخشی از واقعیت بود، تازه سینه های به شدت آویزان و کَپَل دنبه مانندش هم بودند، همه اجزاء یک واقعیت مسلم: آخرین سکانس زندگی.
پیرزن لحظه ای به تنها عکس عروسیش خیره شد، مسیرش را به سمت مستراح کج کرد، آنجا آرامش بیشتری پیدا می شد اگر این یبوست مزمن رهایش می کرد.







6.25.2005

٭ بدون شرح

چیزی برای گفتن نمی یابم،

نه، نه به خاطر انتخابات و این چیزها،
به خاطر کثافتی که توی هوا موج می زند... به خاطر عشق بیمار
به خاطر سربالایی های زندگی
امروز تصادفا رئیس جمهور هم دارم،
امروز همه چیز تصادفی و خاکستری شده...
چه نظم غریبی دارد این زندگی، چقدر تصادفی، چقدر پر رنگ

پ.ن: کامنت سیاسی اجتماعی ممنوع
پشت نون: دیکتاتوری وبلاگی







6.22.2005

٭ نرمش صبحانه

واقعا آمادگی داریم یک بار دیگر مفتشان منحوس بسیجی را در سر چهار راهها ببینیم؟
آمادگی داریم اسلام ناب را بر در و دیوار ادارات و ارگانهایی که هر روز دست به گریبانشان هستیم پر رنگ تر از این سیاهی تحمل کنیم؟

وسط میدانهایمان پلاک فرسوده آلومینیومی خاک کنند و فاتحه خوانها به نمای قبرستان گونه شهرمان اضافه شوند؟
ظهر و شب بلندگوهای ریازده هر اداره و مسجدی بانگ اذان بر سرمان زمزمه کند که نماز یادمان نرود؟

به کافی شاپها و قلیانی ها بگویند 10 به بعد بروید منزل بلاسید، لباسها و مانتوها را (اینبار نه به زور اماکن که به ضرب اتحادیه های خودشان) سانت بزنند و رنگ چک کنند و فیلتر کنند؟
راستی آمادگی داریم که هر وبلاگی که از دهانش در رفت سک..س تابلوی بزرگ ورود ممنوع بکوبند درش؟

اگر نداریم بهتر است خودمان راکم کم گرم کنیم...







6.19.2005

٭ انتخاب نهم

ساختارا در مورد غذا انسان حریصی هستم
کند می خورم ولی تند می جوم
توان مقاومت در برابر غذا را ندارم، آب دهانم به سرعت جاری می شود (کلا بزاق بسیار فعالی دارم، این مساله بعضا پارتنرهایم را نیز به شگفتی وا می دارد)
غذا را که می آورند، حتی در رسمی ترین مجالس نمی توانم چشم از سفره بگیرم و آب دهانم را قورت ندهم، حاضرم روزی دو کیلومتر بدوم اما رژیم نگیرم...

پ.ن: به عقیده رای داده ام و تا فی ها خا ل د و ن م سوخت ه
پ.پ.ن: نه از بابت دادن







6.17.2005

٭ Educational

وقتی که می خواهد عادی بشود، یعنی بیشتر روزمرگی و بوس و سکس بشود، یعنی منظورم اینست که بوس و سکس هم جزو روزمرگی بشود، بهترین نسحه ای که اخلاق هم جزوش باشد، بهترین آمفتامین غیر شیمیایی چه می تواند باشد؟








6.11.2005

٭ عشقهای مثلثی 4

دوست بی نام و نشانی با دلخوری زیاد کامنت گذاشته بود که اگر این ماجرای مثلثی را تجربه نکرده ای، بنابراین اصلا وجود ندارد! پس چرا کنجکاوی می کنی و بحث می کنی؟!

اولا اگر بنده فرمودم "من هم فرض می کنم که هست"، معنیش این نمی شود که تجربه ای در این باب ندارم، شاید این باشد که دچار همان جرقه ها شده ام ولی رابطه را پیش نبرده ام و یا شاید کار بدی (به زعم عوام) کرده ام که نمی خواهم پته تمام زندگیم را روی آب بریزم، یا شاید دو سه حالت دیگر، شفاف است؟
ثانیا بر فرض که کسی حسی را دیده باشد، یا کمی هم چشیده باشد ولی درش غوطه نخورده باشد، آیا بحث کردن در آن باب قبح دارد؟ آیا کلا بحث کردن قبح دارد؟
ثالثا: "رابرت فراست گفته است که فرهیختگی یعنی قابلیت شنیدنِ تقریباً هر چیزی بی آنکه آرامش یا اعتماد به نفس‌تان را از دست بدهید" (از وبلاگ shadidan).

دوست دیگری در ای میل مبسوطی داستان عشقهای موازی (بهتر است بگویم کانالیزه) اش را برایم تعریف کرده، بسیار جالب، بسیار ساده و در عین حال بسیار غریزه مدار بود. دختری که نیاز به معاشرت، تبادل کمالات، و بحث و جدلهای راهگشا و فراتر از روزمرگی خود را با شخصی دوست داشتنی و فرهیخته ارضا می کند، در طول زمان عاشق آن فرد شده و به همه چیزش دل می بندد، اما آنجا که پای آمیختن فیزیکی به میان میاید پسر مورد نظرش یا تمایل آنچنانی به این کار ندارد و یا به هر دلیل توانایی ارضای نیازهای جسمی این دختر را از خود نشان نمی دهد. شخص دومی وارد زندگی دختر می شود، جوانی به اصطلاح فان، جذاب، پر ارژی و پر حرارت، شاید چیز زیادی برای صحبت فی مابین این دونفر نباشد، اما بدنها حرفهای زیادی برای گفتن داردند... این شخص توضیح می دهد که به فرد دوم هم وابستگی پیدا می کند و صرفنظر از اینکه نهایتا یکی یا هردوی ارتباطات مذکور به نقطه پایانی خواهند رسید، در مقطعی خاص، عشقی دوجانبه را نسبت به دونفر مختلف تجربه می کند.

به نظر من این حادثه یکی از رایج ترین و در عین حال منطقی ترین الگوهای حوادث مثلثی است که احتمال رخداد آن هم بسیار بالاست، یعنی ارضای روحی (و معاشرتی) از یک مسیر و رضایت فیزیکی از مسیر دوم، هر دو گروه هم جرقه زای عاطفی هستند به اندازه کافی.
در همین وبلاگ بحثهای بسیاری شده در مورد عشق، متدهای احساسی صِرف، متدهای فیزیکی صِرف، و البته آمیختگی حس و بدن که همیشه گفته ام کاملترین تعریف عاشقی از نظر من است. و دقیقا به همین دلیل همیشه پیشنهاد کرده ام که برای جلوگیری از گرفتار شدن در پیچیدگیهای عجیب و غریب ارتباطی و حتی برای رام کردن افراد سرکش، بهترین راه اینست که اولا: مواظب باشیم که نیازهایمان در رابطه با یکنفر به کاملترین شکل ممکن ارضا شود، و دوما: نیاز طرفمان را به کاملترین شکل برآورده کنیم، این شاید تعریف اولیه یک زناشویی هم باشد.

بد نیست سری هم به مهره سوخته این بازی بزنیم، کسی که در جایگاه عاشقی است که غفلتا متوجه خیانت معشوق (موکدا به معنای عام کلمه و نه بارِ اخلاقی آن) خود می شود. دوستی که آن داستان بالا را تعریف کرده بود صراحتا اعلام می کند که آمادگی پذیرش این رفتار را از طرف مقابل ندارد و با اعتراف به خودخواهانه بودن این حس می گوید که اینچنین وضعیتی را تحمل نخواهد کرد. تصور می کنم این عکس العمل طبیعی ترین و عادی ترین رفلکس مورد انتظار بوده که شامل اکثر ما هم می شود. در مجموع من معتقدم که با باز شدن و رو شدن اینچنین اتفاقی، بنیان هر ارتباطی، ضربه اساسی می خورد، برای همین هم پیشنهاد اکید خودم و تجربه ام و البته تعداد زیادی از شهود این بحث، اینطور می گوید که اگر رابطه محوری تری داریم که حاشیه جدیدی آن را تهدید می کند، تا زمانی که به دنبال حفظ رابطه اولیمان هستیم و به هر دلیل برایش ارزش قائلیم، سوپاپ روشنفکریمان را کمی تنگتر کرده و تحت هر شرایط، حتی در صورت لو رفتن گریزهای عاطفیمان، از اعتراف به کرده خود و ارائه دلیل و برهان برای یارمان به شدت خودداری کنیم، چراکه هیچ منطقی جوابگوی دلی که شکسته نخواهد بود.

پ.ن: مطلب زیاد بود، منقطع نوشتم که خواندنش مشکل نشود.
پ.پ.ن: شخص فرهیخته ای (در سطح خود و از نگاه من) که چند سالیست برای تفکرش و صراحتش احترام عمیق قائلم، پس از مدتی تاخیر و به درخواست من نظراتش را برایم فرستاد. شاید اگر اجازه داشته باشم بخشهایی از آن را مستقیما منتشر کنم، دیدگاه فوق العاده و نگاه همیشه متفاوتش دوباره متاثرم کرد، سعی خواهم کرد که شما را هم بی نصیب نگذارم.
خواندنی: Reflections on Sex and Drugs. (لینک از SA - ananita)







6.07.2005

٭ Side2

خیانت را (به ساده اندیشانه ترین و عامی ترین معنای کلام)، اگر کردی، خب، کرده ای
اما اعتراف به خیانت، حتی در "تابلو ترین" شرایط، شاید بزرگترین اشتباه زندگیت باشد، چیزی را شکسته ای، چیزی شکستنی، جوش ناخورنده.


پ.ن: ترجمه ای گویاتر برای تابلو پیدا نکردم







6.01.2005

٭ عشقهای مثلثی 3

گاهی اوقات این موضوع منو به عوالم مالیخولیایی غریبی می کشونه که فکرم و پیرو اون نوشته هامو نامنظم و پیچیده، مثل آش در حال هم زدن به هم می ریزه، بنابر این شاید با متن روونی مواجه نباشید چون ناچارم هر چیزی رو که تراوش میشه پیاده کنم، چون ماهیت بحثم بی سامانه، اما شاید نهایتا از این آش مزه ای هم بتوان حس کرد.

بحث عشقهای مثلثی، مسائل مرتبط به اون و دیدگاههای بسیار متفاوتی که حول و حوش مطلب بیان میشه برای من کم کم شبیه شده به زخم بسیار عمیقی که ناگهان در سطح دیده شده و هر چه که بیشتر می کاویش گسترده تر هم نمود می کنه. گرچه مثال زخم دارای بار منفی زیادی هست که شاید نباید به وسیله اون ذهن رو از اول جهت دار کرد، ولی ترکشهای عشقهای مثلثی اونقدر درد آور هستند که خیلی هم با زخم ناهمگون نباشند...

یکی از جنبه های بسیار مهمی که بحث من حول اون شروع شد و بعدا فهمیدم که برداشت مخاطبین خیلی کمتر به اون سمت میره مفهوم لغوی خود "عشق مثلثی" بود، عشق مثلثی به منزله احساسی که یک نفر به طور مساوی نسبت به دو نفر در شرایط همزمان پیدا می کنه و یا طی یک دوره ای از یکی به سمت دیگری کشیده میشه. کسانی که توی کامنتها یا ایمیلها اظهار نظر کرده بودند عمدتا در مورد حسی صحبت می کردند که ترجمه منطقی تر مفهوم خیانت در فرهنگ زناشویی جامعه ماست. البته نوشته های قبلی خود من هم بیشتر روی همین مسیر بود، ولی نکته بسیار جالب و خط قرمز بسیار دور از ذهنی که شاید در لایه های ذهنی پشت سر خیانت قرار می گیره، مساله ارتباط احساسی موازی، واقعی و همزمانه. اینکه یک نفر جنبه های مختلف ذهن دونفره خودشو روی بیشتر از یک پارتنر ارضا کنه و در نهایتِ این حس به طور همزمان عاشق دونفر در دوگروه متفاوت از احساسات بشه ( پیشاپیش خواهش می کنم کسانی که تجربه ای در این باب ندارند و یا ندیده اند و یا همچین چیزی رو مثل خیلی واقعیات دیگه محال می دونند، بجای جبهه گیری فرض رو بر این بذارند که: هست ولی برای من اتفاق نیفتاده – مثل خود من!). به هر حال همه اونهایی که اعلام کردند و قبول کردند که احساسات موازی پیش میاد و برای اونها هم اتفاق افتاده (3 نفر از شهود من متاهل و اخلاقن متعهدند)، و به خاطر حفظ زندگی و وفاداری به رابطه اون جرقه رو نادیده گرفتند، نوع حادثه رو از گروه هوسها و جرقه ها فرض کردند (البته عمده موارد اینچنینی هم در همین گروه می گنجند).

اما اگر به واقع عاشق شدید چه باید کرد؟ صریح و بدبین که بخوام باشم، میگم که توی اون جرقه ها و حادثه ها، همیشه فرصت دوباره عاشق شدن وجود داره و ما صرفا به خاطر چارچوبهای مدون اخلاقی یا اجتماعی، راه خودمون رو به طغبان دوباره و سه باره احساسات غریزه مدارمون می بندیم. و البته اگر به دنیای منطق (که خودم خیلی بهش متکیم) برگردم میگم که همه ما معامله می کنیم، معامله ای انصافا شجاعانه نیست و کمترین ریسک رو شامل میشه، منظورم حفظ و تکیه بر رابطه ای عادی شده در دوران جوانیه برای به دست آوردن آرامشی دونفره حول محور خانواده سنتی در پیری... خیلی، خیلی و خیلی دلم می خواست مثالهایی پیدا می شد در این کشور از سالمندانی که سر این معامله قمار کرده باشند و افسار زندگیشون رو دست عشق و عاشقی داده باشند و حالا از این کله خرابی حرفهایی بی پرده برای زدن هم داشته باشند، آرزو هم که بر جوانان عیب نیست.

پ.ن: عشقهای مثلثی 1
پ.پ.ن: عشقهای مثلثی 2
پ.ن.ن: عشقهای مثلثی - گلخونه
پ پ: از کسانی که وقت گذاشتند، با کامنت و با ایمیل و حتی تلفنی یا چتی اظهار نظر کردند ممنون، از کسانی هم که اجازه انتشار نظرشون رو دادند ممنون، همچنان ذهن من در حال هم خوردن و کاویدنه، سعی می کنم در جای مناسب از این نظرات استفاده کنم.






 

Email to:

k One

Maral
 ____________________

Add Logo




 

____________________
 
TAKE A LOOK!



____________________
 
Archive




  ____________________

 

 Home


-->
design by: Mona No.1