از دهها نفر تجاری که با ما همسفر بودند، شاید یکی دونفر (آنهم خداداند) مانده بودند که گلا ب به رویتان کونشان گهی نبود، شبی نبود که یکی از این حاج آقاهای ریش و پشمی پشت در هتل با یکی از این چاینیزها رویت نشود، و تازه ای کاش که بی سرو صدا کارشان را می کردند و درگیریهای دائمی نداشتند.
اینهایی که صرفا کارشان جنبه نمایشی داشت به اصطلاح از بهترین دختران آن دیار بودند، اما نمی دانم چرا در مجموع هیچ جای من را قلقلک نمی دادند، خصوصا وقتی هیکلهای نسبتا مسطح و لباسهای نامناسبشان را می دیدم، کلا به چشم خواهری برایم برازنده تر می نمودند!
شنیده اید که انسان در زمان پیری خصیصه های کودکی خودش را دوباره پیدا می کند؟ این پیرزن کمتر از نوه کوچکش برایم جذابیت نداشت.
مذهب همچنان ریشه دارد، گرچه این مدل مذهب اینها را من بیشتر از مال خودمان دوست دارم، حداقل به پروپایشان نمی پیچد و گریه و زاری هم با ذاتش عجین نیست، این مجسمه در خرابه های ساحل یانگ تسه روحانیت خاصی داشت.
راننده های تاکسی اکثرا توی قفس بودند، البته این کار داوطلبانه بود و بعضی ها هم بدون قفس زندگی می کردند، باور کنید تاکسی سواری بدون چک و چانه، تاکسی فراوان و تاکسی متر آدمیزادی یکی آن جنبه های اعجاب انگیزی است که آدم را تحریک می کند برای زندگی برود خارج!!
تازه تاکسی های اینها که آدم را با تلوزیون هم سرگرم می کرد!
دست و دلم خیلی به قلم پراکنی نمیره، بنابراین نظر به تعهدات فراوان و اعتراضات دوستان، گزارش مصوری از چین گنده تقدیم می کنم.
دیوار بزرگ
کودکان چینی اولین موجوداتی بودند که دلم برایشان به شدت یک جوری شد
ووهان
با وجود رشد زیاد، در ساختمانهای با عمر بیش از یک دهه، تمدن پشت در مانده. لباسهایی که سر نیهای بلند می کنند و کم کم از پنجره بیرون می فرستند حتی در اینچنین ساختمانهایی که نمایشان رو به مرکز شهر بود هم دیده می شد.
گوانجو
پلهای فجر ما آنچنان هم سازه های عظیمی نیستند، پلهای چند طبقه و کیلومترها بزرگراه طبقاتی انسان را به حیرت وا می دارند.اکثر اینها در 10 سال اخیر سر به آسمان کشیده اند.
گوانشی
یانگ تسه برای خود به دریایی می ماند، بعد از اروند اولین رودخانه عظیمی بود که مسحورم کرد.
پ.ن: تشکرات فراوان از لیلا برای کمکهای فنی
پ.پ.ن: وقتی که می گوییم کسی برایمان عزیز است و یا شیفته ابعادی از وجودش شده ایم، دقیقا به این معنا نیست که صحبت از یک ماجرای عشقی کرده باشیم.
آدمهایی را که دوستشان دارم، عاشق اینم که قوی باشند
آنقدر قوی که همیشه آنها را ایده آل بیابم
اما چه غم انگیز است وقتی که می شکنند، چه در قبال تو و چه در قبال خودشان
همیشه کمتر چیزی اینچنین آزارم داده
توهین شنیده ام، نابخردانه قضاوت شده ام، انگ خورده ام، تحقیر شده ام
اما سوگند که هرگز اینچنین مغموم نبوده ام، مثل وقتی که شیفته ابعادی از وجود یک انسان باشم و ضعیف و شکسته بیابمش
چه در قبال خودم، و چه در قبال شخصی دیگر.
کتابی خواندم به نام شهروخانه، روایتی نامه نگارانه از اوج آزادی جنسی و ارتباطی در اروپا و به طور مشخص ایتالیا در چند دهه قبل. زندگی زناشویی که به نام "ازدواج آزاد" تعریف شده بود با زنی که هر از چند گاهی عاشق می شد، می خوابید و گاه تصمیم به ترک خانه به همراه 5 فرزندش می گرفت، گویی که بچه ها "چمدانهایش" باشند و البته حداقل یکی از بچه ها را متعلق به یکی از معشوقه هایش می دانست. در کنار تمام روابطی که در داستان به صورت آزاد و گاه مثلثی و مربعی تعریف شده، رابطه این "زوج آزاد" بیشترین تاثیر را روی خواننده می گذارد و البته خواننده این را نیز درک می کند که آزادی این ازدواج فقط محدود به آزادی زن می شود و مرد علیرغم عدم تعهد جنسی، هرگز خودرا نسبت به کسی بجز همسر خود معطوف نمی بیند. نهایتا زن میانسال برای معشوق قدیم خود می نویسد که عاشق فرد جدیدی شده که تازه می فهمد عشق یعنی چه و باردار نیز هست و اینکه فرد جدید برخلاف معشوق قبلی به درخواست زندگی مشترک با 5 بچه چمدانی نه نگفته و او قصد ترک خانه و شوهر را دارد... زن از خانه می رود و برای یافتن خانه ای در رُم به فلاکت میفتند و معشوق جدیدش هم جا می زند و ادامه داستان.
نویسنده با مهارت بسیار بالایی سیر فکری خواننده را به شکلی هدایت می کند که خواننده هیچ قبحی از بابت روابط پیچیده و (به زعم ادیان) غیر اخلاقی تمام شخصیتهای داستان حس نمی کند و بیشتر بار احساسی ماجراها مبنای قضاوت قرار می گیرد. اما در نهایت به وضوح می توان دید که این گریز زدنها و زنبورگونه از هر گلی شهدی چشیدن چه سردرگمی و بی هویتی عجیبی نصیب شخصیتهای اصلی داستان می کند بدون اینکه در هیچ کجای داستان ارتباط مستقیمی بین این دو موضوع برقرار شود.
با دوست بلاگری صحبت می کردیم در مورد نسل تازه بالغ امروز، (18 تا 22 ساله ها) که نسل بعدی ما نیز محسوب می شوند، اینکه چه فاصله نجومی با ما پیدا کرده اند و توقعشان و رفتارهایشان برای ما که خود مدعی حریم شکنی هستیم گاه چه غریب و دور از ذهن می نماید. به قول دوست دیگری تازه درحال پریدن به گودی هستیم که اروپای دهه هفتاد به آن پرید و مضاف بر همه عواقب و ناهنجاریهایی که اروپایی ها تحمل کردند، مغایرتهای قانونی و مذهبی هم نور علی نور این حکایت ایرانیند.
بعید می دانم مباحثی مثل بکارت برای فرزندان ما اولویت یا حساسیتی داشته باشد و شاید اصل مدلهای ارتباطی و حریم روابط احساسی و ساختارا واژه هایی مثل – تعهد و هویت- به بزرگترین دغدغه های این نسل جهنده تبدیل شوند، گرچه هنوز خیلی ها امیدوارند که فرهنگ اصیل ایرانی این تجربه بزرگ را برای نسل بعدی کم هزینه تر و آسانتر کند.
این دوستم خیلی جنتلمنانه پرسید و این یکی بیشتر آزاداندیشانه و خیلی کامل جوابش رو داد، اما من تاب نیاوردم که میانه ماجرا رو دوباره ندرم.
تا اونجایی که به حیطه تفکر مستقل اشخاص و میزان مالکیتشون بر بدن خودشون مربوط میشه، بله، من هم مثل پانته آ داشتن بکارت رو حیطه ای نمی دونم که کسی بخواد یا بتونه و یا حق داشته باشه که به کس دیگه ای تحمیل کنه، و باز هم بارها اینو گفتم که از نظر من کسی که به حیطه سکس وارد نشده (سکس با حفظ بکارت یا بدون اون) قطعا بخش عمده ای از کلاسهای درس زندگی رو پاس نکرده و از اون مهمتر اگر رابطه ای احساس دار در زندگیش وجود داره، شناختش از اون رابطه کمتر از 50 درصده چراکه نه تنها نصف خودشو بلکه نصف طرف مقابل رو هم نمیشناسه. بعلاوه معتقدم (وقبلا هم تکرار کردم) که عشق (از نوع غریضه محور) بدون سکس، عشقی کمال جویانه و غیر طبیعیه (نه اینکه هر کمال جویی غیر طبیعی باشه) و تنش و عدم تطابق سکسی می تونه هر رابطه احساسی رو به سمت باقالی ها هدایت کنه، مگر اینکه اون رابطه هرگز به دایره فیزیکی کشیده نشده، که این اتفاق آخری از نظر من دیگه اصل انحرافه.
اما با علم به اینکه امروز سکس با حفظ بکارت (سکس و دخول قاعدتا اموری هستند تفکیک پذیر!) کار بسیار ساده ایه و اگر روی شرق نشینان قضاوت نکنیم حداقل می تونیم مطمئن باشیم که ایرانیان در این زمینه متبحرند، پس وجود بکارت فیزیکی برای جستجوگران بکارت واقعی ملاکی بسیار متزلزل خواهد بود.
مجددا با علم به اینکه ترمیم (نه دقیقا ترمیم، شاید ایجاد مانعی که خونریزی رو ایجاد می کنه، مثل یک نخ ساده بخیه) برای اونهایی که توانایی مالیشو دارن کار ناشناخته و دور از ذهنی نیست، پس وجود بکارت فیزیکی برای جستجوگران بکارت واقعی مجددا ملاکی بسیار متزلزل خواهد بود.
نتیجه دو پاراگراف بالا همونطور که برای کیوان نوشتم خیلی روشنه، مردانی که الا و بلا باکره جستجو می کنند (که من قبول ندارم درصد کوچیکی از اونهام به خاطر ذات فرهنگ ما باکره مونده باشند) فقط راه رو برای شنیدن اولین و مهمترین دروغ زندگی مشترکشون باز می کنند، و این دروغ ممکنه عواقب ناخوشایندتری هم به دنبال داشته باشه، یعنی "خانه از پایبست ویران است..."
اما چیزی که خیلیها از قلم میندازن، موضع ضعف دختران ایرانی توی این ماجراست، برای پانته آ نوشتم که واقعا دختری که بزرگ شده خانواده ما و پدرو مادر ماست (پدربزرگها و مادربزرگها رو رفته فرض کردم)، به چه شهامتی و با چه پشتوانه ای باید به زیر همه خط قرمزهایی بزنه که هنوز هم شرع و عرف و فرهنگ و جامعه و حتی قانون می تونن به خاطر این کار زیر پا لهش کنند، واقعا بجز بعضی از ما شهر نشینان و بیشتر خارج نشینان، نسخه تابو شکنی (در مسائل خیلی کوچیکتر از بکارت) رو برای چند درصد از دخترای ایرانی میتونیم بپیچیم؟ تا زمانی که مرد منم، بذارین دخترامون حدافل بکنند و بگن که نمی کنند و بخوابند و باکره هم باشند، شاید روزی که مادر شدند معامله دیگه ای با بچه خودشون بکنند.
هیچ دقت کردین که این جهش فرهنگی که ما در آستانش قرار گرفتیم چقدر داره قربانی میگیره؟ اونم وقتی که دینِ غالب و قانون تحمیل شده به شدت در مقابل این تحول موضع گرفتن و تازه نسل قبلی هم بدون اینکه علتشو بدونه داره با این انقلاب گریز ناپذیر می جنگه؟ حتی نسل خود ما هم بسیار در تردید و واهمه به سر می بره. اگه از شهدای این انقلاب نبودیم باید کلاهمونو بندازیم بالا و شکر گذار باشیم.
از اون زمانی که حس کار و کسب در خونم به جریان افتاد و راههای پول درآوردن شرافتمندانه برام اهمیت پیدا کردن، تحت تاثیر بعضی نقل قولها و صحبتهای بزرگترها و ناله و نفرین هایی که همیشه برضد کسبه خائن در خانواده ها جریان داشت، با خودم عهد کردم که اگر روزی هر کاره ای شدم، دور دروغ و توابع اون رو به طور کلی خط بکشم. مادربزرگم که می گفت آقا عبدالله (سبزی فروش سر کوچه) جنس خوب رو قایم می کنه و پدرسگ به قیمت بالاتر به فلان حاجی میفروشه، یا می گفتن که فلان مغازه دار کفش از بازار می خره 100 تومن و میفروشه 150 تومن ولی ناموسشو باضافه هر شیشتا بچشو بانضمام حرضت عباس واسطه می کنه که خریدم 140 تومن، شما بدین 145 تومن، و ازهمه مهمتر اینکه برام جا افتاده بود که پدرم سر رفتار صادقانه یه پست مهم رو از دست داده و بعدشم چون نتونسته دارایی رو رنگ کنه سر مالیات دارن زندگیشو ازش می گیرن، همه اینا انگیزه مفرطی شده بود برام که ثابت کنم می تونم پولدار صادق و سلامتی بشم.
بالاخره و به اصطلاح بزرگ شدم و شیش هفت سال درس بزرگونه خوندم و کلی تجربه روی هم تلنبار کردم و نهایتا بر پایه انواع تجربه های تجاری نوبت به من رسید که صادقانه به بازار کار خدمت کنم! حالا شدم موسس یک شرکت توزیعی با ترنوور بالا و صاحب یک پست ثابت مدیریتی توی یک تشکیلات دیگه. الان دیگه خیلی برام سوزش آور نیست که بگم چه خسارتهای هنگفتی از باب بچه مثبتی و سلامت اخلاقی در طول این سالها به من وارد شد، چون تجربه هایی که بدست آوردم از طریق منابع متداول قابل یادگیری نیستن و درست مثل مصادیق بلوغ فقط از طریق رشد به دست میان و ضمنا از نظر ریالی هم با هیچ معیاری نمیشه ارزش گذاریشون کرد. حداقل دو مقطع یکساله از تلاش زیاد و انرژی جوونیمو خیلی تمیزانه و صادقانه از دست دادم تا بالاخره من هم شدم از خاندان گرگها!
هنوز هم وقتی بینیمو با دستمال کاغذی تمیز می کنم، دستمالو میچپونم تو جیبم و 48 ساعت هم باشه تحمل می کنم تا به یه سطل آشغال برسم، هنوز هم مثل 10 سال پیش که همه مسخرم می کردن بدون کمربند از توی پارکینگ نمیام بیرون، ساعت 4 صبح تنهایی پشت چراغ قرمز صبر می کنم، و هنوز هم مصرانه خودمو در قبال جامعه مدنی (وکمتر سیاسی) متعهد می دونم، توی خونه سالی یکبار اگه یه دروغی از دهنم در بره دهنمو آب می کشم، اما در موقعیت کاریم به صراحت دروغ می گم. امیدوارم کسی رو شوکه نکنم، اما الان با تمام وجود به این باور رسیدم که توی مملکت ما اگر کسی در هر زمینه ای از آب حوض کشی تا پیرزن خفه کنی به جایی رسیده، دهنش آلودست، اگرهم کسی خودش رو استثنا می دونه با سی ثانیه فکر به گذشتش میتونه آخرین موردو به یاد بیاره. بهتره خودمونو گول نزنیم و استثنا قائل نشیم، از همون روزی که مادر من به جای گفتن جمله ساده "صلاح دیدم پسرم دیروز مدرسه نیاد" به عبارت آسانتر "یک کمی تب داشت" بسنده کرد و مدیری رو که ترجیح میده جمله قانع کننده تر دومی رو بشنوه راضی کرد، هردو اونها به من یاد دادن که –همیشه یک تحمیق شونده وجوود داره که آگاهانه و با دروغ یک تحمیق کننده دیگه راضی بشه_
فرض کنید که من میخ مرغوبی میفروشم که همه می خوانش. اگر خود شما مشتری میخهای من باشید و درآمدتون به اون بستگی داشته باشه، وقتی که من بهتون بگم آقاجون الان 20 تا میخ توی انبار دارم ولی طبق صلاحدید کاری خودم تصمیم دارم 10 تاشو به آقای شماره یک بدم و 10 تاشو به شماره 2 و نوبت شما هم 20 روز دیگه می رسه، شروع می کنین به چونه زدن که آقا حالا 8 تاشو بده به من بعدا بده به اونا، کسایی که کار تجاری دارن می فهمن که در طول یک روز ممکنه سر همین چونه زدنهای ریز مخ آدم محلول بشه. بنابراین الان من میگم آقاجون الان نداریم، 20 روز دیگه اولیش که رسید مخصوص شما نگه می دارم، دروغ بزرگی نیست، ولی دروغه، اگرم جون بچمو قسم بخورم بچه هه احتمالا طوریش نمیشه، چون من توی ذهنم تصور می کنم که این جنس مال آقای 1 و 2 بوده و من الان جنس ندارم...
نکنه جالب ماجرا اینه که توی 90درصد اوقات هردوطرف حواسشون هست که دارن دروغ می گن و دروغ میشنون، اما این طرز کلام مثل یه قرارداد یا پروتوکل می مونه که طرف می فهمه وقتی ازاین کدهای خاص استفاده میشه کلام قطعیت داره و شرایط مقطوعه! اونوقته که با وجود اینکه میبینه آقای شماره 2 (همسایه دیوار به دیوارش) هر روز داره از من میخ میگیره، بازم مثل پسر خوب زنگ می زنه و می پرسه : "سلام قربان، میخ رسید؟!"
این از مشخصه های خیلی جالب فرهنگ تجارت در ایرانه که فرهنگ اجتماعی رو هم بسیار تحت تاثیر قرار داده (یابرعکس)، من بهش میگم دروغگویی تحمیقی توافقی .